واسه دل خودم
ای خدای مهربون ای خدای که صدای منو میشنوی ای خدای که منو از همه بیشتر دوست داری واسه خاطر تو دوستش دارم کمکم کن عاشق ترم کن دوستش دارم خیلی زیاد خدایا با من خوشبختش کن از من راضی باشه به هدفاش برسون خلاصه کلام دوستش دارم به خاطر تو توی که مهربونی قدر عاشقها رو می دونی و حال سینه من پر محبت ممنونم خدایا دعایم تموم نشده برآورده شد این قلبو ازم نگیر راضی از زندگی شکرت خدای مهربون از همه دوستان التماس دعا دارم. آیینه نگاه خودت عیب هات جسمت روحت میبینی دیدن رفتن تو عمق تو آیینه جرقه می زنه فکرت خلوت تفکر سکوت ارزیابی سنجش چرا تا حالا نفهمیدم؟ خوب عیب نداره چاره داره چارش چیه؟ چارش حرکته خوب...!!! مگه عیب هاتو ندیدی؟ مگه نیازها را درک نکردی؟ مگه کمبودها را احساس نکردی؟ مگه خودتو نشناختی؟...!!! . . . . خوب وایستا پله به پله ضرورت حرکت جهت حرکت نیازهای حرکت همون حرفهای بالا فقط یه کمی با کلاستر حرکت کن چون ضرورتشو فهمیدی به کدوم جهت؟ به جهت هدفات نیازهای حرکت چیه؟ عشق واقعی یاعلی حرکت کن واینیستا..... يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش كايل بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. شاد و خرم زیستن توست. دلت همیشه سبز همه تار عصبی دارن ولی من طناب عصبی دارم و آن دیدار تو بود. تو انسان هستی و بایدهایی در تو تعریف شده است. 1- باید خودت را بشناسی(با خلوت با خود). 2- باید حرکت کنی(با برنامه ریزی). 3- باید بنده خوبی برای پروردگار باشی(از طریق عبادت). 4- باید راحت زندگی کنی(از طریق کارائی). 5- باید سالار باشی(از طریق اخلاق). 6- باید از موانع عبور کنی(با حوصله و آرامش). بله اجبار، اما چه اجبار زیبا و قشنگی باید ها از تو انسان می سازند. بایدهای تو هدفهای تو هستند. با برنامه ریزی به هدفت خواهی رسید. و همیشه در پنهانی حرکت و کلیدهای موفقیت را بدست آور. برای شاخص شدن باید خلوت کرد، خلوتی با خود. حالا هزاران سال است که قاصدک می رود، می چرخد و می رود، می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد. دیروز قاصدک به حوالی پنچره ات آمده بود.خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است.پنچره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد. اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذرد و برود.از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد. کلاغ قار قار قار زود باش پاشو صبح زود جالبه! چی میگه آقا کلاغه میگه ای روزی دهنده روزی حلال بده "امام حسین علیه السلام کلاغ میگوید که ای روزی دهنده بفرست روزی حلال{کتاب حیله المتقین}" روزی حلال!!!؟ آره روزی حلال پول ثروت اعتبار چه جالب بله جالبه روزی حلال جامعه میسازه فربه می کنه خانواده سالم میسازه روزی حلال آروم میکنه زحمت کشیدی مال همه رو دادی حالا حق داری می خوری حلال غذا لذت کنار خانواده با دست پخت همسر وقتی می خوری نفرین هیچ کس پشت سرت نیست چون ظلم نکردی خدمت کردی به جامعه به خانواده به فقرا کمک کردن به فقرا در جامعه اعتدال ایجاد میکنه حالا برگردیم سراغ کلاغ سحر خیز دنبال رزق حلال رفتن با حیا احتیاط ندای کلاغ(میگه که برو دنبال روزی حلال) "سلیمان بن جعفر جعفری نقل می کند: حضرت رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود،از علی علیه السلام نقل فرموده که :پیامبر اکرم صل الله علیه و آله وسلم فرمود:سه خصلت را از کلاغ بیاموزید: آمیزش در نهان، صبح روز به طلب رزق رفتن و احتیاط.{عیون الاخبارالرضا ج اول ص ۵۳۰ ح ۱۰" وایستا حرف زیاد دارم صبح زود می خونه خیلی حرفه همه صبح زود میرن دنبال روزی دیگه خوب کاری می کنی بخون کلاغ دلم از دست اون پسری که گفت چه صدای بیخودی داری خیلی گرفت دیونه! ، کلاغ میگه روزی حلال حیا (انسان شامل سه چیز گرانبها است عقل ،ایمان ،حیا) احتیاط (کورکورانه نه) پس اگه به حرفش گوش کنی آرامش داری حرکت می کنی به مسئولیتت اهمیت میدی همه ازت راضین مهربونی چون روزی حلال خوردی سعی عالی خیلی راضی کلاغ راست مغز حسابداره کار حسابدار تشخیص حلال و حرامه حسابداری شغل الهی است دورود بر حسابداران با اخلاق کلاغ راست مغز تولد یک سالگی وبتو تبریک میگم قار قار قار قار قار قار قار قار قار ۱- ما مسئولیم; چون داراییم و چون تواناییم.مسئولیت بر اساس توانایی است، نه آگاهی. ![]()
![]()
![]()
با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما اين پسر خيلي بي حالي است!“
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“
او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي اشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر كايل را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره كايل را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ كايل خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و كايل بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. كايل تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
كايل كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من كايل را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!“
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات اخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا وسايل او را به خانه نياورد.
كايل نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:
۱: اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،
۲: يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.
همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.
” دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند.“
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز، به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است...
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲- و نوع مسئولیت ما وابسته به اهمیت کارها و ضرورت نیازها و استعداد و توان ماست.
۳- در این قرن وحشی ، شدیدترین نیازها، نیاز جهت دادن و کشف کردن استعدادهاست.نیاز رهبریکردن و تربیت نمودن و بارور ساختن است.
۴- تربیتی که مسخ انسان نباشد و نفی او نباشد. داغ کردن، شاخ و برگ دادن و به آغوش کشیدن نباشد،بلکه روشنی دادن باشد و ریشه دادن و زمینه فراهم آوردن.
۵- تربیت اسلامی اینچنین تربیتی است که همراه;
آزادی: از جبرها، از اسارت ها، از خود آزادی
و آموزش تدبر و تفکر: مطالعه کردن و از مطالعه ها نتیجه گیری نمودن
و یاد آوری، به استعدادها و نیازها و بازارها و خریدارها
و تدبر نه فقط در کتاب، که در تمام آیه ها و حادثه ها
و تفکر: در انسان،در هستی، در تاریخ
و تعقل و سنجش در هدفها و محبوبها و راه ها و وسیبله ها تا آن هدفها، همراه این ها انسان را برای انتخاب و اتخاذ، آماده می سازد.
و....
مسئولیت و سازندگی
علی صفایی حائری
(عین.صاد) ![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


