تبليغاتX
تورک اوغلونون اوره ک سوزو

اوره ک

بیر آه چکیپ اورگیمدن آلیشسام

آلولانیپ آلولارا قاریش سام

کپنک تک اود ایچینده چالیشسام

یانیپ سونوپ کوله دونسم گلرسن؟

اوره گیمی اللریمده ساخلاسام 

دوره سینه دسته گوللرباغلاسام

سن گلین جک هاوارچکیپ آغلاسام

آخیپ سوزوپ سئله دونسم گلرسن

تیکسم یولا گوزلریمین قاراسین

یئرساخلاسام اوره گیمین آراسین

سرسم یولا داغین داشین لالاسین

 یانیپ سونوپ کوله دونسم گلرسن؟

چیچک چیچک گوله دونسم گلرسن؟

اوره گیمین قانی آخسا گوزومدن

جان قوتارسام بوجان آلان دوزومدن

غزل غزل بال سوزول سه سوزومدن

بولبول اولوپ دیله دونسم گلرسن؟

سیزیلا سام بیر سیزلایان نی اولسام

هارای چکیپ هارایلاراهی اولسام

 بیرلحضه یوزچله چکمیش می اولسام

چله چله ائله دونسم گلرسن؟

افتخارلي همشهريم استاد هوشنگ جعفري

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 19:12 | یکشنبه ششم دی 1388 •

اوركم آذربيجان

اوركم

منم اوركيم

گورمايام تاريخلرده سخيلان

ماهنيلرن توكنه

صابرلرين نفسي كسيله

سنسيز منيم نه قيمتيم

گلجك خوشدو دوز وطنيم

باخ بو اوركدكي سوزه

گور نه سويلور

سنيجه يازاجايام

سنيجه اوخوياجايام

سنيجه اوركلنجيام

سني چوخ سوويرم گوزل آذربيجان

ياشا سني

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 10:4 | شنبه بیست و سوم آبان 1388 •

فرهنگ من

شبانه در راه چشم نمی دید

آن همه شکوه و عظمت را

زیبای و فرهنگ سالم(دست نخورده)را

ذهنم می گفت چه تیپی است

و خدا همه تاریکی ها را روشن کرد

ودیدم!!!

بین سهند و سبلان ایستاده ام

مثل سنوبر قامت برافراشته در پای سهند

من هم شرافت یافتم

عزت

غرور

و خود را شناختم

مرد کجام

و در کجا می توانم

زنده باشم

به زبان خود صحبت کنم

سکوت!!!

از نادانی

نمی دانستم که کیستم

چه بزرگ سرمایه ای دارم

سکوت تبدیل شد به فریاد!!!

ف۶ریاد بلند

من با فرهنگم

من اصیلم

و

من ترکم

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 9:10 | سه شنبه نوزدهم آبان 1388 •

دعای عاشق

خدایا

ای خدای مهربون

ای خدای که صدای منو میشنوی

ای خدای که منو از همه بیشتر دوست داری

واسه خاطر تو دوستش دارم

کمکم کن

عاشق ترم کن

دوستش دارم خیلی زیاد

خدایا با من خوشبختش کن

از من راضی باشه

به هدفاش برسون

خلاصه کلام

دوستش دارم به خاطر تو توی که مهربونی

قدر عاشقها رو می دونی

و حال سینه من پر محبت

ممنونم خدایا

دعایم تموم نشده برآورده شد

این قلبو ازم نگیر

راضی از زندگی

شکرت خدای مهربون

2A

 

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 8:19 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

11ماه نیستم

برای رسیدن به یک هدف ۱۱ماه نیستم.

از همه دوستان التماس دعا دارم.

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 23:29 | پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 •

آیینه

آیینه

نگاه

خودت

عیب هات

جسمت

روحت

میبینی

دیدن

رفتن تو عمق

تو آیینه

جرقه می زنه

فکرت

خلوت

تفکر

سکوت

ارزیابی

سنجش

چرا تا حالا نفهمیدم؟

خوب عیب نداره

چاره داره

چارش  چیه؟

چارش حرکته

خوب...!!!

 مگه عیب هاتو ندیدی؟

مگه نیازها را درک نکردی؟

مگه کمبودها را احساس نکردی؟

مگه خودتو نشناختی؟...!!!

.

.

.

.

خوب وایستا

پله به پله

ضرورت حرکت

جهت حرکت

نیازهای حرکت

همون حرفهای بالا فقط یه کمی با کلاستر

حرکت کن

چون ضرورتشو فهمیدی

به کدوم جهت؟

به جهت هدفات

نیازهای حرکت چیه؟

عشق واقعی

یاعلی

حرکت کن واینیستا.....

 آِِیینه

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 20:33 | یکشنبه نهم فروردین 1388 •

دوستی

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش كايل بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما اين پسر خيلي بي حالي است!“
من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“
او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي اشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر كايل را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره كايل را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ كايل خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و كايل بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده  افتاديم. كايل تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
كايل كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من كايل را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!“
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات اخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا وسايل او را به خانه نياورد.
كايل نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي  سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.  
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:
۱: اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،
۲: يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.
همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.
” دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.“
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است...   
 

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 15:40 | یکشنبه دوم فروردین 1388 •

صفای دل

صفای دل من در اوج این همه دلتنگی

شاد و خرم زیستن توست.

دلت همیشه سبز

                                          همه تار عصبی دارن

                                         ولی من طناب عصبی دارم

 

 

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 19:58 | جمعه سی ام اسفند 1387 •

دیدار

 آسمان امروز نیلوفر می بخشید ،از آن سهمی برایم خیلی خجسته بود.

و آن دیدار تو بود.

hello friend

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 14:22 | سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 •

بایدهای زیبا

تو انسان هستی و بایدهایی در تو تعریف شده است.

1-    باید خودت را بشناسی(با خلوت با خود).

2-    باید حرکت کنی(با برنامه ریزی).

3-    باید بنده خوبی برای پروردگار باشی(از طریق عبادت).

4-    باید راحت زندگی کنی(از طریق کارائی).

5-    باید سالار باشی(از طریق اخلاق).

6-    باید از موانع عبور کنی(با حوصله و آرامش).

 

بله اجبار، اما چه اجبار زیبا و قشنگی

باید ها از تو انسان می سازند. بایدهای تو هدفهای تو هستند. با برنامه ریزی به هدفت خواهی رسید.

و همیشه در پنهانی حرکت و کلیدهای موفقیت را بدست آور. برای شاخص شدن باید خلوت کرد، خلوتی با خود.

 

!! نوشته شده توسط مرتضی رمضانی | 17:43 | جمعه بیست و سوم اسفند 1387 •

RSS